از خواب بیدار میشوم. به عادت هر روز، خبرها را چک میکنم. هواپیمای اوکراینی پرواز ۷۵۲ ... . توی اتاق جمع میشویم گیج و منگ درمورد فاجعهای که شب قبل اتفاق افتاده حرف میزنیم توی خانه اجارهایمان با نیلوفر و غزل تا میتوانیم گریه میکنیم.تلاش آدمها برای'>برای رفتن را از نزدیک دیدهام، خوب میدانم با هر ایمیل جدیدی که به دستشان میرسد چه استرس وحشتناکی را تجربه میکنند. میدانم آنها که مهاجرت کردهاند چقدر با خودشان فکر کردهاند به غم دوری و دلتنگی به غربت به تنهایی. یک زبان جدید یاد گرفتهاند هر بار توی فرودگاه تکهای از قلبشان را پیش عزیزانشان گذاشتهاند مقالهها پروژهها پایان نامه مصاحبه پذیرش سالها تلاش سالها امید سالها جنگیدهاند تا شاید گوشهای از دنیا یک زندگی بهتر، کمی آرامتر، کمی عادلانهتر بسازند. یادآوری این چیزها و این واقعیت که بچهها عروس و دامادها پدرها مادرها خواهر و برادرها توی آسمان، قبل از اینکه به مقصدشان برسند «پر پر شدهاند» «به آتش کشیده شدهاند» «به قتل رسیدهاند» دیوانهام میکند.نیلوفر اکانت توییتر دارد و خبرها زودتر به دستش میرسد. «پونه و آرش اومده بودن عروسی کنن.» «اون دختره توی دانشگاه تیای ما بود.» «این پسره قبل از رفتنش نوشته فکر کنم جنگ شد خوبی بدی دیدید حلال کنید.» خدای من اینها چه میگویند؟ چه خبر شده؟ فکر میکنم از این بدتر نمیشود. با گریه زنگ میزنم به بابا تا ببینم آنها چه میکنند. خبر را شنیدهاند؟ بابا صداش میلرزد میپرسد تو از کجا فهمیدی؟ کی بهت گفت؟ میگویم بابا همه جا خبرش پخش شده. همه شنیدهایم. میگوید دیدی چه بدبختی به سرمان آمد. بقیه مکالمه را یادم نیست. بابا فکر میکند از قبل میدانم که خالو رزگارِ سهند، ژیوان هوگر و زن دای
برچسب:
نویسنده: بردیا شریعتی
تاريخ: چهارشنبه
15 تير
1401 ساعت: 19:45